در مقعد دنيا ، به دست و پای مرده ، سست و لَخت ، از دم آويخته ، تاب می خورم. دمم ، تنها ريسمان باقی مانده ایست که مرا در برزخ زندگانی نگه داشته است. لذت رنج آوريست تحمل اين روزهای باقی مانده ، دست و پای زدن در برهوت بی ظرافت و خشک و ستيغ و دست نايافتنی آدم های اطراف.

دشواری دردآور شنفتن واژه های آوارگونِ آوارگان زنجير به پای تاريخ. در اين آخرين تصويری که می بينم در اين آخرين حبابی که نوک آلتم را به آن می مالم.

آخرين سنگ شکسته ی سنگر آخر ، به آرامی و بی هيچ وسواسی ، تسليم را پذيرا گشته است؛ بنديان به گورها پناه برده اند و مستان در سياه چالهای شهر به زير تازيانه ی گزمکان جان می دهند.

واژگونه ، تاب می خورم و تمام اين تصويرها چون عطر عفن زده ی فاحشگانی که با خنده های ريز از کنارم عبور می کنند به کاسه ی چشمانم فرو می رود. نور پنهان می شود ، خانه هاتان را برای تاريکی جاروب کنيد!

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی

بيچاره اخرين حباب چه سرنوشت دردناکی داره

chagho

به نظرمن ادمای بدون تخمو و بدون نامی مثل تو بايد خودشونو سر به نيست کنن که حتی جرات گذاشتن اسمو ادرسی از خودشونم ندارن.

ياسمن

دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم عشوه مده عشوه مده عشوه مستان نخرم پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو راه بده راه بده يا تو برون آ ز حرم

علی

هومممم!‌ اون شب که ديدمت تو صورتت می تونستم اين احساستو درک کنم ولی اميدواربودم که اشتباه می کنم ولی مثل اينکه نه! هوممممم

ماي لا

امكان نداره اينقدر سياه، وقتي خودت مثل نوري.

رها

:)) يه کم اينجور تاب خوردن بايد دردناک باشه نه؟ خوشبختانه بنده ريسمان ميسمان(؟) ندارم. يه کم کليشه کلام و کم کن. البته ازون فضولياستا! ولی یه چیزی بگم؟ فک نکنم آخرش خودتو بکشی.بعضیا مث من و احتمالا تو، از جنس تاریکی هستیم.چیزیت نمیشه، یه کم دردت می‌گیره فقط! به قول رفیق عزیز ما، وگرنه پس چی؟

سيما

بهت تبريک می گم که شهرزاد اينجا رو دوس داره....منم دوس دارم جايی رو که می شه توصيفاش رو تصور کرد...

شاسخين

پخخخخخخخخخ...