پر از خستگی ،‌ پر از ناميدی ، پر از زخم های کبود و بی صدا و پر از نفس های کشيده نشده؛ به آرامی با نوک زيبا و براق و سيقل خورده ی آخرين فشنگ شليک نشده ام بازی می کنم. رسالتی در کار بود اما سختی راه رسالت شکوهمند را ويران کرده است و اکنون خرابه های کهن تنها پناهگاه گدايان و جذاميانند.

ماه بهمن يادآور بزرگترين غم هاست ، يادآور آخرين نغمه ها ، آخرين خنکی کوتاه چشم ها و چشمه ها. يادآور آخرين خنياگر هميشه ساکتِ سکوت.

تمام دنيا را گشتم ، تمام نغمه ها را خواندم و تمام سازها را با پرده ی بکارتشان نواختم. اکنون در آستان غم و تنهايی - با لرزش ناديدنی تمام وجودم - به آهستگی انتظار می کشم؛ انتظار آخرين توده ی تاريکی...

/ 3 نظر / 12 بازدید
sima

چقدر خوبه که يه ادم ديگه ام پر از خستگی....پر از نااميديه....دليلش مهم نيست برام مهم دردست....

sima

من درد رو يه هديه می دونم.....نه يه ارزوی بد

Shahrzad

با همون فشنگه خودتو راحت کن