به هیات حُرای همهمه ی هزار هَزار حاضر بود! و سکوتش نه طنین تار و طبلک تنیده به شهد آز و فریبندگی بود، نه شکافنده ی شلوغ و پر طمطراق وسوسه های روشن کننده ی تاریکی و تباهی ، که وجودش همه سکوت بود و سکوت سرآغاز جهان است!

و پس ٍ سکوت، سفر صفر اول بود، پیش از آنکه باشد.

دانستن یا ندانستن، گشتن یا نگشتن، تابی در میانه ی سردی و گرمی، به لطافت هوهوی شباویزان شاهد بر هر شراره ی خنک نوک انگشتم و در میانه ی کشفی دیگر، با چشمانی گشوده به بخار نرم نشسته بر شیشه اتاقم نگاه می کنم، زمان ایستاده و در تفسیر تردید تار و تنیده به وسواس زیر موهای سرم، تلنگری به شماطه ساکتش می زند، بگذار شکسته شوی از شکست هر روزه ات، این را گفت. بگذار پیروز باشی، حتی اگر هیچ غباری تاب لغزیدنت را نداشت! این را دیگری گفت.

دیو انتظار می کشید و انتخاب بس دشوار بود، زمزمه به همهمه، همهمه به های و هوی و بخار ٍ آلوده به گرمی نفس های ساکن تبدیل می شد، سومی در کار بود، نه از آنکه سوم باشد، که جمع اول و ثانی بود، پس زمزمه ای کرد، الست بربکم؟

مشتی نمک، پیاله ای آب، انتظاری در مامن اعداد، شاید بر ناچیزیم چیزی کاسته شود!

/ 17 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

راسو جان آدرس من تغییر کرده به خاطر مشکلات فنی ممنون از لینکت ولی عوضش کن تغییر بده به این

شهرام

حضورش سکوت بود و سکوت، ابتدایِ بی ابتدای جهان. راستی هیچ فکر کرده ای اولین انسانی که به روانی آب روان متمرکز شد، چه از ذهنش گذشت؟

شهرام

راستشو بخوای نمی دونم. شاید به این فکر کرد که چرا ماهی ها نمی تونن در خاک شنا کنند یا چرا آب مثل خاک سفت نیست. همیشه ابتدای هر چیزی برایم سوال بوده. مثلا اینکه آیا اولین انفجاری را که جهان را بوجود آورد کسی شنید؟ و اولین انسانی که عاشق شد چه چیزی حس کرد؟ یا اولین جنگ چگونه بود؟ و...

...

آقای نويسنده.چرا از اينکه اين وبلاگ هميشه همين شکلی است و تمام متن هايش را انگار از روی يک الگو بريده اند، خسته نمی شويد؟

راسو

فقط آدمه که دنيا رو رنگی می بينه، چون مغزش دنيا رو رنگی می بينه، جانوران ديگه همه چيز رو خاکستری و تکرنگ می بينن، چون مغزشون اینجوری طراحی شده! ولی خوب، من از چندماهی يک بار اينجا حسب حال نوشتن لذت می برم، تفاوت فاز هر کدوم از اينها هم انقدر زياده که هر شيشه ای رو به ترک خوردن وا مي داره، آلت و اف چهار رو روی کی برد بزنيد، اين صفحه بسته ميشه، انسان مختار به دنيا اومده!

human being

آمدم بگم نوشتم چرا از راسوی در حال پرواز نمی شه عکس گرفت... بعد اين جوابتان رابه سه نقطه ی عزيز خواندم و دوباره شاهد يکی از آن پروازهای راسويي تان بر فراز واژه ها و معناها بودم ... پروازی بي نظير ... مثل هميشه... بحث رنگ و بعد هم اختيار... به سه نقطه ی عزيز هم بايد بگويم وقتی نوشته های يک راسوی بد بو را می خوانيد بايد تحمل ايستادن و تماشا کردن را داشته باشد چون آن موقع وسط آن همه بوی بد چنان نقش ونگار هايی می بيند که برق چشمانتان... شامه ی تان را کور می کند!

محمدرضا

سلام آقا وقت نذار به این ولگردها جواب بدی چون اساسا فایده ای نداره صد چلچراغ داری و بی راهه می روی /باشد بیفتی و بینی سزای خویش... راسو جان اون لینک منو تغییر بده!

paan

من یهو دوباره می نویسم! یادم رفته که آدم چه کار می کرد که بعضیا می آمدن یادداشتای احمقانشو می خوندن.تو حتما یه نگاهی بهشون می کنی!

paan

یه اعتراف غولی که می تونم بکنم اینه که امروز صبح که وبلاگتو می خوندم کلی گریه کردم.نمی دونم چرا باور کن.حتی برابر یادداشتایی که قبلن،پارسالا خونده بودم! اینم از این!

هوس مبهم

چه چیزایی تفت داده بودی ما که محظوظ و مخلول شدیم