الان داشتم نوشته هام رو دوره می کردم ، برای يه لحظه پيش خودم فک کردم : هی! تو واقعا چی هست؟ يه موجود ننر دبنگ عوضی!

نمی دونم چه جوری بگم ولی فک می کنم تازگی ها خيلی دارم بی مزه می شم! مقصودم فقط توی وبلاگ نيست ها! همه چيز رو می گم ، فک می کنم قبلا اتفاقات اطرافم يه کم هيجان داشتن ولی الان فقط مث قدقد يه نواخت مرغ می مونن.

بايد يه کار هيجان انگيز کرد ، حرفام دارن برای خودم هم تکراری می شن ، «بيا چوچولت رو گاز بگيرم»  ، «الان خيلی سفت شدم!» ، «می خوای ديوونت کنم؟» و هزار تا مضخرف ديگه! ولی هميشه ته ماجرا از خودم می پرسم ، سهراب اين خودتی؟ می دونی ، می دونی ، الان دارم فک می کنم کون جنيفر لوپز رو هم وقتی انگشتت رو می کنی توش ، انگشتت بوی گندی می گيره ولی چه جوريه که اين بوی گند الان از هميشه بيشتر شده ، اين رو درک نمی کنم. عين کسايی که توی يه لجنزار متعفن گير کرده دست و پا می زنم و هر روز احساس حماقت عجيبتری می کنم! بديش اينجاس که هر چه قدر بيشتر وول بخوری بيشتر گير می کنی؛ باز يه چيزی ته دلم داره ناله می کنه ولی من فعلا نمی شنومش!

چيزای خوب و دلچسب هم توی دنيا زيادن ، اين خزعبلات رو به حساب اينکه من بد روحيم نذارين ، اتفاقن حالم خيلی خوبه که دارم انقدر چرند می گم. فک می کنم بهتره برم به القاعده بپيوندم ، اونجوری لااقل ديگه تکليفم معلومه...

اين آخری رو جدی گفتم ها ، خيلی وقته دوس دارم جرات کنم يه چيزی راجع بهش بگم ، ولی نتونستم! توی سرم يه زمزمه هست ، آروم و با قدرت با اون صدای روحانی و مست کننده اش می گه : «خانه ی ويرانه را خراب بايد کرد ، طناب پوسيده رو پاره بايد کرد ، اين عمارت سست را فرو بايد ريخت!» و يدالله فوق ايديکم ...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
بی‌بی کوچولو

فکر می‌کنی که حرفات پوچ شدن. ولی حتی تو همین متنت هم کلی حرف معنی‌دار بود. حرفی که از ذهنت بیاد پوچ و بی‌معنی نمی‌شه.

اوج بن عنق

مردم اول ايمان ميارن بعد ريش ميذارن تو اول ريش ميذاری بعد ايمان مياری!