بايد يه چيزي نوشت ، اين صفحه خاليه! ولي چه طوري مي شه اين همه احساس غروقاطي رو يه جا جمع كرد ، نوشت و نوشت و چيزي نوشت كه بعد از سه ماه كه دوباره سراغش مي آيي هنوزم نوشته ي خودت باشه؟

چه طوري ممكنه كه بتوني از بين اين همه كلمه ، گزيده ترين رو انتخاب كني ، اون چيزي كه شايسته و همگون با فكر و انديشه ي خودته ، بري سراغ اون و بدون وسواس شكننده و احمقانه ي هميشگيت ، اون چيزي كه هستي رو بنويسي ، نه اينكه بگي ، موقع گفتن آدم مي تونه خيلي چيزا رو نگه ، يا اينكه يه جوري موضوع رو عوض كنه ، اينجا خودتي ، نميشه از دست خودت در بري ، بايد بنويسي! 

نمي شه فك كني يه مشت آدم اون ور نشستن و دارن مي خوننش ، به اين فك كن كه كسي اين رو نمي خونه ، به اين فك كن كه آدرس اينجا رو فقط يه نفر داره ، به اين فك كن كه مي خواي خودت باشي ، به دور از تعارف هاي هميشگيت ، به دور از اينكه با خودت هم هميشه تعارف مي كني ، نزديك به اون چيزي كه هستي ، انقدر نزديك كه بوي عرقت شنيده بشه ، بشه گرمي نفست رو احساس كرد ، اونجا بايد توي لحظه اي كه رويا و واقعيت ديگه با هم فرقي ندارن ، بري سراغ كلمه ها ، بايد بري سراغ اين قانون اعصاب خورد كن بشري ، كلمات! (اين كار مث وقتيه كه يه كسي مرده و تو بايد بشوريش و خوابت مياد!)

كلماتي كه از حروف تشكيل شدن ، حروفي كه از صداها شكل گرفتن ، حروفي كه هر كدومشون اشاره اي به يك واژه ي كيهاني هستن ، حروفي كه تقدسي دارن و حروفي كه انباشته از جاودانگي اين كيهان هستن ، مث وقتي كه مي گي‌ «ب» و داري ذكر مي گي ، «آ» و دنيا به وجود اومد و حروف منبع فعلند!

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
.yasi

اکنون که چنين زبان نا خشکيده به کام اندر کشيده خموشم از خود میپرسم (هر آنچه گفته بايد باشم گفته ام آيا؟) در من اما دهان ولبی ماهيوار بی امان در کار و آوايی نه. . . . هی بر خود ميزنم که مگر در واپسين مجال سخن هر آنچه ميتوانستم گفته باشم گفته ام؟ نميدانم. اين قدر هست که در آوار صدا در لجه غريو خويش مدفون شدم. . سهراب من اين جوری شدم.تو جرات کن و شروع کن شايد وقتی من هم تونستم.شايد بشه که دنيای ساخت زلال زلال