ديروز يکی از سگی ترين روزای عمرم بود ، هر کاری کی می کردم هر چيزی که می خوردم ، هر مضخرفی که اطرافم رخ می داد ،‌ آزارم می داد ، هيچ چيزی که يه ذره بهم آرامش بده پيدا نمی کردم. تنها چيزی که می شد وقت رو باهش بگذرونم يکی از کتابای اين مردکه ی بی دين ، فاکنر بود. چند بار سعی کردم که يه مضخرفی اينجا بنويسم ، ولی نشد ، مدت زيادی وصل بودم ، شايد يه کسی رد بشه و بهم يه پيغام دوس داشتنی بده! ولی هيچ خبری نبود. به خيلی چيزا فک می کردم ، خيلی چيزا ، و همراه همه اينا سردرد لذت بخش و ويران کننده ی هميشگيم شروع شد ، تنها چيزی که احساس می کردم مال خودمه ، منحصر به فرده!

ديروز از يه چيزی مطمئن شدم ، اينکه بين زنده بودن و نبودنم فرق زيادی وجود نداره ، حتی هيچ فاصله ای هم نيست ، می تونی زنده باشی و می تونی مرده باشی ، در هيچ چيزی فرقی ايجاد نمی شه ، نه مسئوليتی نه زندگيی ، هيچی هيچی نداری که نگرانش باشی ، ولی اينجوری مردن از اينجوری زندگی کردن هم بی مزه تره ، بعد از اينکه مردی حتما فک می کنی خوب که چی؟

مردن خوب لياقت می خواد ، آمادگی می خواد ، من نه لياقتش رو دارم ، نه آمادگی اش رو ، حتی لياقت اين رو هم ندارم.

بيش از هر وقتی بی حوصلم ، احساس ويرانی می کنم و از ويرانی و بی چيزی خودم می ترسم ، احساس می کنم که نفرينی در کار بوده ، نفرينی که من رو به يه گياه بی خاصيت تبديل کنه و هزار سال ثابت مجبور باشم يه جا وايسم و چيزی نگم. برای اينکه هنوز توانايی و لياقت گفتن چيزی رو ندارم.

/ 1 نظر / 14 بازدید