تلاش بی هده ايه نوشتن در اينجا وقتی که آسمان باردار ، سروصدای سختی رو داره آغاز می کنه ، نوشتن از بی هوده ترين بی هوده ها؛ در کشاکش بی انتهای وسوسه های آميخته با جنون ، سرم به آرومی می گرده و می چرخه ، صداها و تصويرها توش هم می خورن ، گاهی به تصويرهايی فکر می کنم که با دماغم ديدم يا به مزه هايی که با انگشتام چشيدم. گرچه اين يه هذيان عوام پسندانس بيشتر؛ همه چيز از بزرگترين ها تا کوچکترين ، به سرعت دارن می جنبن ، چيزی ازشون ريخته می شه و به وجود چيز ديگری ، چيزی اضافه می شه؛ اين وسط چيزی هدر نمی ره ، هدر رفتن هم مساوی اضافه شدن چيز هدر رفته ای به چيزيه که در هنگام هدر رفتن زير اون چيز ديگه بوده. بوی مشکوکی مياد ، صداهای عجيبی به چشم می خورن و من از خودم حالم بد می شه ، به دريوزگی افتادم و مهمل می بافم و دوباره باز می کنم و دوباره از اول می بافم؛ در هر بار بافتن و هر بار شکافتن و دوباره بافتن و دوباره شکافتن ، چيزی عوض می شه ، چيزی بافته می شه که نه شبيه اون چيز قبليه و نه به اون چيزی که بعدش بافته می شه شباهتی خواهد داشت؛ ايده ای بود که گذشت و رفت مث ميليون ها اسپرم بی گناهی که هر روز تلف می شن ، بی که گناهی انجام داده باشن يا حتی به اين فکر کرده باشن؛ صدای قدم هايی که روی پله راه می رن رو داخل دماغم می کنم ، هيکل متوسط يک موجود مذکر زانوی پای راستش رو خم کرد و پای چپش رو روی پله ی پايينی گذاشت ، دوباره اين کار رو کرد ، دوباره و دوباره و دوباره ، انقدر که به اون جايی رسيد که انقدر پايين بود که می شه تصور کرد ، پس از اين پايين بودن احساس تعادل کرد ، و با آرامش پای راستش رو خم کرد و پای چپش رو جلو برد و قدم بعدی و قدم بعدي؛ دنيای عجيبيه ، پر از لرزش ، پر از گيجی و درک نشدگی و ترديد ، من تقريبا در ميانه ی جايی که هيچ جايی نيست درست وسط وسط وسطش در حالی که زانوی پای چپم کمی خمه ايستادم ، دکترها برای اين وضعيت جوابهای درست از پيش آماده شده ی زيادی دارن ، مرده شورها از اونها هم واردترن ، وقتی که با بی حوصلگی و کمی تاسف می شورنم راجع به نظرات دکترها حتما بحث خواهند کرد ، شايد هم فقط بگن چه مشتری مودبيه؛ همهمه ای از دور ديده می شه ، هر کسی از جايی مياد هر کسی نظری می ده ، کسی چای می خوره ، کسی سوره انعام ختم می کنه؛ خيلی مسخرس ، اين در طول روز و وقتی که هوا روشنه بی هوده نوشتن رو می گم! شب همه چيز عوض شده ، همه ی موجودات پر سروصدای پر از ادعا و منيت به خواب رفتن ، هيچ کس بيدار نيست مگر اينکه به دنبال چيزی بگرده ، دنبال جوابی و به ندرت سوالی؛ در فرصت کوتاه شب روی يه زانوی خم شده ايستادن به اميد اينکه شايد تاريکی شب - چون مسلما خيلی روشن تر از جاييه که الان ايستادی - باعث بشه که بتونی وجبی جلوتر رو لمس کنی يا گوش بدی تا بفهمی که پات رو بايد بالا بذاری يا پايين کار سختيه ولی بعد از مدتی بهش عادت می کنی؛ وقتی روز می شه ديگه فرصتت رو از دست دادی ، نوبت بقيه ست که بازی کنن ، توی اين فرصت به کارات می رسی ، تهت رو می خوارونی ، عشق ورزی می کنی و مرغ سوخاری می خوری ، چندتا طراحی خوب می کنی و پولهات رو می شمری و توی روياهات خودت رو می بينی که انقدر وضعت خوب شده که توی بهشت زهرا توی يه قطعه قديمی زير درختای کاجی که بوی پيرزنهای مهربون رو می دن يه قبر آبرومندانه برای خودت خريدی ، يه دفه همه ی روياهات به هم می ريزه ، به خودت ميای ، اگه اونجا هم خوابم نبره چه کار کنم...

/ 6 نظر / 16 بازدید
ميترا

کاش يه کسی بود قدر تو رو ميدونست!

paan

به نظر من کتاب «چه خرسی ماست مرا جا به جا کرد و سپس خورد» رو تو بايد بخونی!

paan

نه زين رشته سر می توان تافتن نه سر‌رشته‌ها را توان يافتن سر رشته را آن کسی يافته که اين رشته ها را به هم بافته!

سيما

با اين اطمينان که اپ نکردی اومدم....کلی سوپرايز شدم...

مايلا

آره...يه گنج زنده...

سارا

سلام . آره سر در آوردم شايدم تو حق داری راست می گی ولی این منم که تار عنکبوت روی منو پوشونده نه بقیه