سایه ها چرخیدن، به جای اول رسیدن و بارها دوباره چرخیدن، و من روسپی هرجای خوابیده، از حوصله ی آیین دشوار مشاطه، بیرون شدم. با صله ای چند که هیچ کاسبی رغبتی به دخل کردنش نداشت و خلعتی که تنها یاوه جماعت سعی کنندگان عصر بر دیدنش قدرت دارند و حیرتی گران، آشفته و در خود پیچیده، حتی جرات نیم نگاهی به نقش از یاد برده ی همیشه به خاطر مانده ی معشوق رو ندارم،‌ از این رو که خالی از او هر بارقه ای از وجودم به تر ترین هیزم ها، آنچنان شعله ای میاندازه، که نه من می مانم و نه نقش می ماند و نه یاد، حال اگر اندکی از برق صورت معشوق رو به لحظه ای بر آینه ی خش گرفته ی بی رونق عنکبوت بسته ی خودم نگه دارم، من و نقش و یاد که هیچ، او هم نمی ماند!

و عجب داستانیست، در گنج گوهرهای گران، به گردش کاسه ی دریوزه ی خویش، خوش بودن و قمار بر سر مجاز کردن و در ضعف قابل به شطح رسیدن و بر افتخار اقیانوس شطح، باروی منم، این منم، استوار کردن و از هر اشک بی گوهران عابر پیشه، گوهر سرخ انارینی به رشکی ستردن!

و بس عجیب تر، از یاوه ی هر پله ی عدم، به سرخی شکفتن و دوباره غنچه بودن، همچون رستنگاه مهر، بر نقشی هزار هزارساله روز را از شب، با نگذشتن صدای عسس، خط زدن. و باز نغنودن و بر روزن آرامش، هزار سوال بی منت نداشتن و گر نگرفتن و تر نبودن و بی غبار به دنبال اعتباری، سر از سر بازگو کردن!

و شاید بر رونق کند هزار ساله، دشنام دادن، بر ستر هزار لایه ی گوهر زیبایی های معشوق دلنگیز، به نازکدلی، ناز کردن و از غیرت به خواب خاک غلتیدن و باز از بی اعتباری و بی نقشی آهی به عصیان گفتن و از عیب پوشی وی و قوت قابل به سکون سکوت فریاد طلبیدن! و هذا سر عظیم...

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
human being

راسو جان نمی خواهی يکی ديگر از اين اعترافات ماورايی ات را باما شريک شوی ؟ خيلی ساکتی ...

human being

خيلی ممنون از اظهار لطف.... و خيلی دلگرفته..... از ابراز دلتنگی نه از دنيا که از خودتان.... چرا این ؛من ؛ را همينطور که هست نمی پذيريد؟ بگذاريد نفس بکشد... چرا نوشته هايش را پاره مي کنيد چرا دوربينش را می فروشيد ... بعد می خواهيد همراهتان باشد؟ کمی بگذاريد خودش باشد. کافه های روشنکری این من های زلال را بدجوری گل آلود می کنند با شتلق انداختن های افکار آشفته يشان. خيلی دوست داشتن بدانم آن داستان که ذهنتان را ارام کرد چه بود؟

human being

رفتم جواب کامنت های دوستان را بدهم... با اينکه اينجا برايتان نوشته بودم آن جا هم نوشتم. انسان ها برخلاف راسو ها پرحرفند!!

شهرام

راست میگی! وبلاگت فید داره. تو رویای من که تا دیروز نداشت.

human being

می آييد يکبار ديگر با چشمانی فراخ به حرف هايم بنگريد؟

شهرام

دقیقا درسته. به نظر من هم ورود به سطح دیگه ای از آگاهی - نمی دونم بهش میگن آگاهی بالاتر یا اصلا بالا و پایینی نیست - موجب میشه که گذشته مثل یک رویا، خوابی که لحظه ای طول کشید وتمام شد، به نظر بیاد. لحظه های بین این دو آگاهی - لحظه های گذار - همان لحظه های انتخاب هستند. البته نه هر انتخابی. بعضی وقتا این لحظات انتخاب با اتفاقات ناگهانی و غیرقابل پیش بینی بوجود می آیند و بعضی وقتا خود انسان این لحظات را خلق می کنه. فکر کنم اینها لحظه هایی هستند که آدم همونطور که گفتی چون هنوز تحت تاثیر آگاهی قبلیش هست، احساس میکنه که داره دیوونه میشه

مايلا

قشنگ بود. شما هميشه بلد بوديد، فقط اينقدر اين چيزها براتون مسخره و پيش پا افتاده است كه لازم نميبينيد زياد درگيرش بشيد.

mARYAM

اينکه وقتی سبزی خرد ميکردی چاقو گرفته باشه به مچت برات کافيه . زخم واقعی و غير واقعی چه صيغه ايه . ما که به همون راضی ايم . ماشالا خوش استيل هم ميشه روز به روز . شکر .

ندا