شک ، ترديد و هيجان ، وسوسه شدن و ايمان داشتن ، رفتن و موندن ، حسادت کردن و آروم بودن ، آروم بودن و آروم بودن ، آروم بودن و آروم بودن و آروم بودن و آروم بودن!

امشب احساس خوبی دارم ، احساس می کنم بعد از سالها دارم عرق می کنم ، بعد از سالهاس که نوک زانوم رو دوباره وقتی که می خزيدم که برم زير مبل های هال لم بدم ، زخم کردم!

خيلی احساس خوبی دارم! به يه تيربار قديمی که يه کمی زنگ زده و سالها پيش يه کسی که به پسرش فک می کرد اونو پايين يه تپه دفن کرده ، فک می کنم؛ يه چيزی مثل پ ش ش ، از اون چيزای سنگين پر سر و صداس ، اسمش اينه که تيربار سبکه! ولی هر کسی نمی تونه به راحتی بلندش کنه ، وقتی که ماشه ی يه کم سفتش رو می کشی عقب ، بايد خيلی محکم وايسی که بتونی نگهش داری ، بد جوری کلش می ره به سمت هوا ، صداش تا چند کيلومتری هم مياد و آروم و با حوصله هر گلوله رو بعد از ديگری از توی نوار می کشه توی خودش و تق! شليکش می کنه! حتما بايد بگردم ، توی خاطراتم بايد زير و رو کنم ، چيزای مختلف رو کنار بزنم ، صندلی ها و مبل های قديمی که بوی نفتالين می دن ، ديوارهای تازه نقاشی شده ، کلکسيون ضامن نارنجک که توی بچگی جمع می کردم ، همه ی اينا رو کنار بزنم ، من اون تيربار رو امشب لازم دارم! دوس دارم دو دستی از توی گريس درش بيارم و با ملافه روی تختم پاکش کنم ، دوس دارم صدای تقش رو وقتی که اولين گلوله ی نوار رو می ذاری توش و کله اش رو چفت می کنی بشنوم ، من امشب به يه تيربار فک می کنم!

/ 2 نظر / 12 بازدید
siyaah

وای من چقد بعضی وقتا از اين بچه می ترسم...