شرح روزگار

راسوان ،

روز خسب و شب بيدار

زنگار بسته و تلخ

به پرواز فکر می کنند.

ماهيان کرک دار درياچه های نا پيدا

غرقه در لبخند و نور

در ردای نيم روزی

نفس می کشند.

غولهايی که گوشی از طلا دارند

با حجب و حيا به ستاره هايی فکر می کنند

که تنها شب ها می توان ديدشان.

در اين ميان کبوترهای شهرنشين

بی که بلرزند

به حقيقت فکر می کنند.

/ 7 نظر / 14 بازدید
sarah

توام با اينکه خيلی وقت بود نمی نوشتی٬ يه دفعه خوب فعال شدی ها!

Siavash

هوم...عجيبه...چقدر احساس شادی می کنم! باورت نمی شه! هيچی نمی تونم درباره‌ی شعره بگم. اما خيلی دوستش دارم... راسوی زنگاری. الان حتما خوابيدی... چطور ميشه به همين سادگی و به این درستی همه‌چيز رو گفت؟ همه چيز اين روزهامون رو؟

مارمول

هوم! فک می‌کنم همين هومی که تو انداختی تو دهن همه ما همه چيز رو بيان می‌کنه... نه؟!

soheila

عجب جنگل اسفالتی!

soheila

نميشه راسوان به جای پرواز به شنا کردن توی درياچه فکر کنند؟

Ali...

واقعاْ!! نمی دونم!!