کلمات نانوشته مثل بچه های ريخته شده روی موکت می مونن ، هر کدومشون هيجان غريبی دارن؛ يه دکتر يه مهندس يا يه فيلسوف ، شايد هم يه جانی بالفطره ، کسی چه می دونه. هميشه يه ترسی هست ،‌ ترس اينکه اين کلمه رو بگی يا اون يکی رو ، هزاران نيروی مختلف روت اثر می ذارن و نتيجه اينی ميشه که از زير انگشتای مو دارت بيرون مياد ، يه خرفت بی حوصله ، که راز مرگش ، فقط ، غم بارور نشدن بود.

/ 1 نظر / 13 بازدید
sn_kia

حرف بود، خواستم بگویم، ولی یادت رفت.