هوم! چند ساعت پيش از خواب پاشدم ، يه روز تعطيل ، با بي حوصلگي و بي كارگيِ هميشگيش.

كاراي نكرده زيادن ولي پيش خودم مي گم كون لقشون ، بعدا هم حتما فرصتي براشون هست. فردا تولد سهيلاس ، يه دوست چتي ، دوستي كه هركاري مي كنم بفهمم چه احساسي نسبت بهش دارم ، مي بينم كه نمي دونم ، هوم! كون لق احساس.

دوس داشتم يه كادوي تولد خوب پيدا كنم و فردا برم ادارشون ولي هر كاري كردم مث هميشه از كادوي تولدم ناراضيم. دو تا كتاب ، كتابايي كه شايد هيچ وقت خونده نشن ، من كتاب فروشي خيلي زياد مي رم ، ولي هميشه دست از پا درازتر بيرون ميام ، به خصوص نزديك تولداي دوستام كه مي رسه ، هيچ چيزي كه هم من خوشم بياد و ارزشش رو داشته باشه و هم به درد اون كسي كه مي خوام بهش بدم بخوره و تازه خيلي هم گرون نباشه پيدا نمي كنم ، آخر سر هميشه يه ترديدي همراهم هست ، واقعان بدرد مي خوره؟ پيش خودش چي فك مي كنه؟ نكنه اينو داشته باشه؟ هوم كاش يه ايده ي جديد به ذهنم مي رسيد!

/ 1 نظر / 9 بازدید
FLuenCy

man baraye ravani tabligh mikonam !!