امشب همه چيز من با هم قاطی شدن! مث سگای دوبرمن که از يه سنی به اون ور تر بايد کشتشون ، چون مغزشون همين جور بزرگ می شه و يه روزی ديگه توی کله شون جا نمی شه ، من هم الان دقيقا همچين احساسيو می کنم ، هيچ چيزيم تو هيچ جاييم جا نميشه ، می دونم که هيچ کدومتون نمی دونين الان چی می گم و خيلی هم مهم نيست ، حالم هم خيلی خوبه ، عاليه عالی!

راستش رو بگم واقعا نمی دونم چرا اينجوری شدم ، فک می کنم از يه جايی که شروع می شه آدم تو رودربايستی می افته و تا تهش می ره يا اينکه همين جوريه ، مث ککی که می ره توی شرت آدم و گاهی گاز می گيره و گاهی ول می کنه!

می دونم که دارم چرند می گم ، ولی لااقل اين يه کمی آرومم می کنه؛ يعنی از بی حوصلگی بهتره ، الان هم در واقع دارم بلند بلند فکر می کنم و همون ها رو می نويسم ، بدون تعارفی ، بدون هيچ تاملی! مثل مدفوع غليظ که وقتی شروع می کنه به بيرون اومدن ، ديگه نمی شه نگهش داشت.

بی حوصلگی آدم رو فرسوده می کنه ، آدم رو به جنون می رسونه ، می خوام خودخواه باشم ، يه بارم که شده ، خودخواه باشم ، می خوام بگم که احساس می کنم دارم توی شهر لاکپشت ها زندگی می کنم ، شهری که همه ازت می پرسن : «چی؟» و تو بايد توضيح بدی؛ يه کم احمقانس ، ولی دوس دارم با خودخواهی حرف بزنم!

امشب برای بار دهم يا بيستم ، ماتريکس ۲ رو ديدم ، جزو تنها چيزايه که هنوز بهش ايمان دارم و نمی فهمم که چرا ديگران نمی فهمنش ، وقتی که به اين سادگی و با اين همه استادی از زيباترين چيزی که توی دنيا وجود داره ، حرف می زنه ، انگار تمام تمام تمام روياهام رو يه کسی به فيلم درآورده ، توی اين فيلم روياهای هزارساله ی خودم رو می بينم ، رويای ايمان داشتن ، رويای معجزه ، عشق و رسالت دشوار پيامبری نو! ولی باز هم می دونم که کسی نمی دونه چی می گم ، سر مسايل ساده همه حرفم رو قبول می کنن ، ولی وقتی به اونجايی که من دوستش دارم ، مث لحظه های هيجان انگيز فيلم ، همه فقط سر تکون می دن!

من وقتی که بی حوصله می شم ، مثل گله ی ملخ عمل می کنم ، تنها کاری که می تونم بکنم ، خوردنه ، خوردن هر چيزی که توی خونه باشه ، خوردنی که انتهاش تموم شدن همه چيزه ، و باقی موندش ، فقط حسرت يک يخچال پر ديگه ست؛ نمی دونم چند مگا کيلو کالری چيز خوردم ، دو ليتر بستنی ، کلی بادوم ، بادوم زمينی ، نخود ، فندق ، گردو ، يه کيسه تخمه ی کهنه ، ته مونده ی تمام غذاهايی که در طول هفته توی يخچال مونده بوده ، فاسوليا ، کباب ديگی ، برنج خالی ، تخم مرغ آب پز و هرچيزی که می شد خورد ، آخرين چيز گوشت خامی بود که برای غذای فردا توی پياز و فلفل خوابيده بود ، اون رو هم خوردم ولی زيادی تند بود ، آخر سر ته مونده بستنی رو با چند تا شيرينی دانمارکی و يه بسته بيسکويين با يه کم شير و مقداری لوبيای بخار پز خوردم ، ولی هنوز احساس گرسنگی می کنم.

هر کسی الان بهم توصيه ای می کنه ، يکی می گه برو بخواب خوب می شی ، يکی می گه آروم باش يکی می گه خيلی فکر نکن يکی می گه بی خيال ، ولی من دوس دارم عربده بزنم ، نه از روی ناراحتی ، نه از خوشی ، به خاطر اينکه الان احساس می کنم شبيه يه کون مو دار هستم ، با يه سوراخ گنده وسطم.

مطمئنم که ديوانگی از همين جاها شروع می شه و خيلی از ديوانه ها کسانی بودن که نمی تونستن مغزشون رو مث ديگران ، مث پديده های اطرافشون کند کنن و با سرعت اونها فک کنن ، مطمئنم که خيلی هاشون وقتی يه کتاب رو باز می کردن تا تهش رو می فهميدن وقتی که يه صحنه از يه فيلم رو می ديدن تا تهش رو می فهميدن ، آدم هايی بودن که مشکل داشتن ، غير عادی بودن ، ناسازگار بودن ، هيچ وقت نمی پرسيدن «چی؟» ، و نمی تونستن لبخند بزنن و همه چيز رو توی خودشون بريزن!

احساس عجيبيه ، نه حسرتی دارم ، نه دلتنگ چيزيم ، فقط پشت کله ام يه کم می خواره ، به اين فک می کنم که مدت هاس پينگ پنگ بازی نکردم ، به اين فک می کنم که وقتی از قهرمان پرش دنيا پرسيدن که چی جوری تونستی رکورد دنيا رو بشکنی ، گفت با خوندن کتاب سرخ مائو ، به اين فک می کنم که اين بستنی توت فرنگی که من خوردم مزه ی توت فرنگی نمی داد ، به اين فک می کنم که الان سهيلا وصل شد ، به اين فک می کنم که من بايد توی يه لحظه به هيچ چيز فک نکنم بگذارم حتی سکوت هم از ذهنم خارج بشه و توی جايی که حتی «هيچي» هم در اون وجود نداره ، يک صدای زنگ ، يه صدای چرق ، يه نوای باد ، تو رو به دنيای نويی می بره ، به دنيايی عجيب تر از اينجا ، بعدش به اين فک می کنم که اين واقعا مضخرفه ، بعدش به اين فک می کنم که يک کيلومتر اون ور تر يه بقالی هست که نصفه شبا بازه و می تونم برم يه بسته چيپس ازش بخرم و بعدش کير فروشندش رو بخورم و بعد با ساتور نصفش کنم ، به اين فک می کنم که ........................

آخر سر در حالی که هنوز هيچ چيزی جز بدو بيراه نگفتم ، ترجيح می دم که برم پی کارم!

/ 1 نظر / 5 بازدید
6wvq

ببين در ادامه کازايی که ميتونی امجام بدی اينارو هم اضاته کن.........البته فقط به درد بخوراس رو ميگم که علاجت باشه.....خودت رو بنداز جلوی ماشين٬برو روی ريل قطار بخواب٬ضشت سرت رو محکم و با تمام قدرتی که از خوردنيها گرفتی بکوب به ديوار که مغزت متلاشی بشه!يه ميخ بکن توی پريز برق٬سرت رو ببر لای پنکه روشن٬با چکش يکی يکی انگشتای دست . پات رو له کن.......و اگه زنده موندی و هنوز همين وضعت بود يه خبر بده که کن همين کارها رو تکرار کنم.ولی مسلما جون سالم به در نمیبرم!دوباره بت میسرم رفیق...........مواظب خودت باش (: