هوم ، احساس خوبی دارم ، يعنی فک می کنم که اينجوريه! ماه هاست که ديگه علاقه ام رو به وبلاگ نوشتن از دست دادم ، در واقع همه ی هيجانم از بين رفته ، قديم ها که می نوشتم - چه توی اين وبلاگ چه وبلاگای ديگه - هميشه برای يک چيزی ، يک اتفاقی ، يک احساسی بود ، يه چيز تکونم می داد و من کليدهای اينجا رو فشار می دادم و اون ور نوشته ای ديده می شد ، هميشه يه احساسی داشتم ، چيزی که فکر می کردم می تونم تقسيمش کنم - هر چه قدر هم کوچيک و حقير باشه - ولی الان فکر می کنم يا شايد حتی مطمئنم که ديگه چيزی ندارم که با کسی تقسيمش کنم ، تنها چيزی که مونده خودم هستم ، کاش می تونستم خودم رو هم تکه تکه کنم و تقسيم کنم بين هر کسی که دوس داشته باشه ...

احساسات متناقضی هستن ، خوشی و عشق و شوخی با اين چيزهايی که گفتم جمع شدنی نيستن ولی اين مدته بيشتر از هر وقتی احساس می کنم که موجود معموليی هستم! موجود معمولی که گاهی اوقات گشت و گذار دور و برش برای خودم هم جالبه!

با اينکه بيشتر از هميشه توی انزوای مغز تار عنکبوت بسته و تکراری خودم گير کردم ، احساس آرامش می کنم! در حالی که مدت هاست آرزوی چيزی «نو» رو می کنم ...

خيلی خودخواهانه به نظر مياد ، واقعا هم خودخواهانست - اگر واقعا متوجه شده باشين که چی گفتم - ولی مشکل اينجاست که با همه ی خاکی بودنم به اين فکر می کنم! مدت هاست که انتظار می کشم شايد خوندن يک خط از هر کوفتی من رو به وجد بياره ، مدت هاست که دوس دارم ندونم کسی که دارم باهش حرف بزنم چی می خواد بگه ، مدت هاست که آرزو می کنم ديدن يک آيه «حالی پديدآورد بس عجب که جملگی از حالت آن خوف کنند» ...

گاهی اوقات يه چيزی توی کله ام زمزمه می شه ، پيش خودم می گم چی؟ و دوباره خوب گوش می دم : « و يدالله فوق ايدهم» ها؟ چی؟ و ديگه چيزی نمی شنوم جز ناله ی باد که توی ذهنم می پيچه!

/ 2 نظر / 14 بازدید
Siavash

دلارام در بر دلارام جوی!/لب از تشنگی خشک بر طرف جوی!...........عجب دنيايی!

6wvq

ببين من واسه تو همون نسخه قبلی رو میپيچم................همونی که همش به خودکشی ختم ميشد!!!مثه همون که سرت رو با تمام قدرت بکوبی توی ديوار و اينبار ديگه خيلی بايد دقت کنی که حتما نتيجه بده!!!