جزو علايم جنون اينه كه ساعت سه و نيم نصفه شب وقتي دارين توي دستشويي صورتتون رو مي شورين و چشمتون توي آينه ميافته به صورتتون ، به شدت خندتون بگيره و هركاري هم كنيد نتونيد جلوي خودتون رو بگيريد ، وقتي كه خندتون تموم ميشه هم از خودتون مي پرسين ، من به چي مي خنديدم؟ و باز هم از خنده ميافتين كف دستشويي!

جزو علايم ديگه جنون اينه كه وقتي از دستشويي اومدين بيرون و تلو تلو خوران به سمت اتاق خواب مي رين با كله بريد توي در بسته و انقدر بخنديد كه همه بيدار بشن و چند تا فحش آبدار حوالتون كنن.

ولي جزو علايم اساسي حماقت اينه كه وبلاگ بنويسين و ادعا كنيد كه داريد همون چيزي كه هستيد و توي ته ته دلتون (حدود مقعد) اتفاق ميافته رو مي نويسيد ، در حالي كه يك كلمش هم اوني نباشه كه شما مي خواهيد؛ يا اينكه با دوستاتون حرف بزنيد يا چت كنيد و سعي كنيد از احساساتت و افكارتون بگين در حالي كه يك كلمش هم ربطي به اتفاقاتي كه توي شما ميافته نداشته باشه و همش كلمه هايي باشه كه هزارو دويست و شش نفر ديگه هم توي اون زمان توي جاهاي ديگه ي كره زمين دارن به هم ديگه مي گن.

مي دوني ، به خودم كه فك مي كنم ياد اون رفيق قديمي «كن راسل» ميافتم كه انقدر از اين حرفا زد ، همه ، حتي نزديك ترين دوستاش هم گفتن كه به خاطر پيري مشاعرش رو از دست داده ، يادت مياد اونجايي كه توي يه جنده خونه يه كشيش داشت وعظ مي كرد و از عشق به مسيح حرف مي زد؟

روزگار غريبيه! از بالا تا پايين اين نوشته ها يه كلمه با معني كه به كلمه ي بعديش ربط داشته باشه پيدا نمي كني ، هوم ، شايد نوازندش ناشي باشه!

مي دونين از يكي از همسنگراي قديم ـ وقتي كه نه سيم كوكي پيدا مي كردي نه خشابي كه توش گلوله باشه و نه شيشه اي كه توش عرق پيدا بشه ـ پرسيدم ، رفيق ، ميشه ازت التماس كنم كه يه كم كمكم كني؟ بهم جواب داد :

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

    بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش.

از بس كه آه مي كشم و دست مي گزم

    آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش.

……

خواهي كه سخت و سست جهان برتو بگذرد،

    بگذر ز عهد سست و سخن هاي سخت خويش!

/ 4 نظر / 9 بازدید
Ali...

نمی دونم :) راس می گی. یه جور گم کردن خود واقعی

yasi

منم که اصلا ديگه نمی فهمم چی ميگی؟شايد قبلا هم نمی فهميدم...آره قبلا هم نمی فهميدم....

siyaah

خوب چرا حرفای تو باید با مال اون «هزارو دويست و شش نفر ديگه توي جاهاي ديگه ي كره زمين» فرق داشته باشه؟ درسته که به دليل قوت و ضعف گيرنده های حسی آدما يه فرقايی از نظر درک و احساس شرايط و اوضاع با هم دارن، ولی بالاخره يه جاهايی احساسها مشترک از آب در می ياد...بعدش هم بعضيا خوب می تونن احساساشونو بگن و بعضيا نه...نکته مهم اينه که تو به روش خاص خودت حرفاتو می زنی...يه جور خيلی روون، خالص و زيبا...

Farrokh

ميشه اينقد از اين بحصای آقل اندر سفيحانه نکنين؟!!!