ساعت ۴ صبح روی تخت به پشت دراز کشيدم ، افکار مضخرف يکنواخت و بی وقفه از توی کله ی خالی ام رد می شن ، سردرد لذت بخش ترين چيزيه که توی اون لحظه بهش فک می کنی ، پيش خودت فک می کنی ، اين واقعا منم؟ با اين همه کبکبه و دبدبه که هميشه کون آسمون رو جر می داد؟ حالا مث يه افليج روی تخت افتادی ، انگار توی يه حلقه ی بی انتها گير کرده باشی که برنامه نويسش يادش رفته تهش رو ببنده ، يا شايدم خواسته سربه سر برنامه ی بدبختش بذاره!

من هنوز به پشت دراز کشيدم و همه چيز ، خنک و خشک يا خيس و گرم ، از توی جمجمه ی خالی ام رد می شن ، عين وقتی که يه ماده ی مخدر سنگين استفاده کرده باشی ، توی يه دنيای ديگه ، بدون هيچ واکنشی ، همه چيز فقط از توی تو رد می شن ، عين يه سوراخ گنده شدی!

به ممه های ياسمن فک می کنم به اينکه ممه هاش من رو ياد الهه های باروری می ندازه ، به بوی خوبشون فک می کنم ولی فرقی نمی کنم ، به شکم سارا فک می کنم ، به شکمی که حتما يه کم مو روش داره و چه قدر دوس دارم يه بار ببينمش ، عين فيلمايی که دو نفر آدمی که همديگه رو نمی شناسن يه بار توی يه لحظه ، به هم اعتماد می کنن! ولی اين هم تغييری توی من ايجاد نمی کنه ، به کارهايی که تازگی ها کردم فک می کنم ، به کارهايی که تحت هيچ شرايطی نبايد انجامشون می دادم ، ولی مجبور شدم ، شايدم هم وسوسه شدم ، شايد فقط سهيلا حرفم رو باور کنه ، وقتی که باور کنه هم حتما می گه سهراب من می دونستم تو فرق داری! به اين فک می کنم که من تعادل چيزی رو به هم زدم و برای اين بايد عذاب بکشم؛ به چيزهای ديگه ای هم فک می کنم ، به خيلی چيزهای ديگه و باز هم فرقی نمی کنم ، به اين فک می کنم که من هيچی نيستم ، از اول هم هيچی نبودم ولی الان مطمئنم که موجود ويرانی هستم ، کاش يه معجزه رخ می داد ، می دونم ، بارها معجزه ها رو ديدم و می دونم که رخ می دن به شرطی که مهياش باشی و من نيستم ، من هيچی نيستم!

/ 3 نظر / 5 بازدید
siyaah

تو خودت يه معجزه ای بچه.

yasi

راس ميگه تو فوق العاده ای.

yasi

هر چيزه خوبی که کسی ميتونه بهش فک کنه و حتی چيزای خوبه ديگه که هيچکس نمفهمتشون همشون توی تو جمع شدن پس اگه تو نا اميد باشی من چی بگم؟!!