همه چيز خيلی عجيبن! صداها ، رنگها و آدم ها؛ حرکت ها و سکون ها ، لختی بعد از حرکت کردن و ارتعاش بعد از ساکن شدن؛ نور بعد از تاريکی و نور بيشتر بعد از نور کمتر!

مدتهاس که چيزی بس سنگين روی زانوهام سنگينی می کنه ، احساسش می کنم و هنوز هم که هنوزه سعی می کنم از دستش فرار کنم؛ هر لحظه احساس می کنم ممکنه لحظه ی بعدی زيرش له شده باشم ، بی تاب و لرزان از سنگينی اين چگال هر لحظه بيشتر آرامشم رو از دست می دم.

عرق می کنم ، درد رو احساس می کنم و سرما رو ، پس يقينا هنوز زندم ، ولی چيزی نمی دونم ، هر لحظه کمتر از لحظه ی قبلی ، دشوارتر از لحظه ی قبلی و اين من رو به جنون نزديک تر می کنه ، پر التهاب تر و تنها تر!

/ 5 نظر / 17 بازدید
Siavash

ُفکر می کنم به يه دوشکا احتياج دارم که کُف کُف کنه! بوی پوتينام رفته!

Siavash

چه خوب که تو می نويسی.

yasi

راز تو فاش ميکنم صبر نماند بيش از اين بيش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمين سر هزار ساله را مستم و فاش ميکنم خواه ببند ديده را ؛ خواه گشا و خوش ببين.

Mana

I read all of the weblog, even the old one.Seems that you've changed alot

راسُوی

بله ، من خيلی خیلی فرق کردم! ولی آيا چيزی می شناسيد در اين دنيا که تغيير نکنه؟