هووم ، اين صدای نفسمه که از توی دماغم مياد بيرون ، دنيای مشکوکيه! اطرافم يه جور بنفش رنگيه. حس می کنم کف دستام از عرق خيسن گوش چپم داره صدای اذان رو می شنوه و گوش راستم صدای وزوز حرفای مضخرف اطرافم رو؛ دماغم بوی جيش سنجاب رو تو می کشه و قالب دقيق و تميز کليدهای صفحه کليدم رو زير دستام احساس می کنم ولی چشمام از بقيه خوشبخت ترن ، اونا عکس ياسمن رو در حالی که با ترديد داره به سياوش نگاه می کنه رو می بينن ، مغزم همه ی اينا رو توی خودش جمع می کنه و خميازه می کشه و احساس بی حسی عجيبی رو سعی می کنه توی خودش هضم کنه و موفق نمی شه. دنيای مشکوکيه کاش يه کم عرق داشتم!

/ 2 نظر / 5 بازدید
Ali...

امممم، آره ! راس می گی... حق داری.... يه جور احساسه بی خودی داره بهم دس می ده! نمی دونم!!!

Farrokh

چه جالب؟!!! اين احساس تازه داره به شماها دس ميده ولی من مدتهاست فهميدم چقد بيخود و الکيم!!!