به دور و برم نگاه می کنم. شاید موجود زنده ای پیدا کنم. به روی میز نگاه می کنم. نور روی اون حرکت می کنه. بدون اینکه چيزی زیر اون نور ديده بشه. لبهام رو تکون می دم شاید صدایی بیرون بیاد. انگشتانم رو فشار میدم بدون اینکه معنیی بیرون بیاد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از داخل ، درون ، از ته قلبم می لرزم. بدون اینکه اتفاقی بیافته. هر لرزش از هزاران لحظه ی ثابت تشکیل شده ، هزار لحظه ی ثابت که هر کدوم منحصر به فردن. و در هر کدوم نشانه هایی وجود داره. نشانه هایی از لحظه ی قبلی که شکل گرفته بود و لحظه ی بعدی که هنوز شکل نگرفته.

اگر می شد بین این هزار لحظه یکیش رو نگه داشت ، اون هزار لحظه ی پر لرزش و اضطراب ثابت می شدن و می شد حرفی زد. کلمه ای گفت. بی که معنیی داشته باشه بی که شنونده ای داشته باشه ، بی که گوینده ای داشته باشه.

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
chagho

fek mikonam ta befahmam . ama mibinam niyazi be fahmidan nist . yad on neveshteyi miyoftam to webloge ghadimit ,baz ye chize taze ke faghat male khodete .khode khodet.ke shayad ye roz ye ja yeki ehsas kone hamon chizi ro ke to gerefti.

khol

تو خوب می نويسييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی... مي فهمی؟

sima

پس دوباره می نويسی....اقای دونژاون

sima

ببخشيد به خاطر غلط املاييم...ببخشيد به خاطر اينکه حرف اشتباهی در موردت زدم.....و ببخشيد به خاطر هر کار اشتباه ديگه ای که د ر مورد تو کردم

راس و

اميدوارم تحت تاثير حرفای من نزده باشی وبلاگت رو درب و داغون کرده باشی!

sima

مگه وبلاگم چی شده.....نفهميدم منظورتو