هزار انگشت دستم رو گرد نگه می دارم، کره ی کهربایی یادگاران زندگی در تاریکی صبح برق می زنه، حلقه ی دستم به سرخی مایل میشه و درد لذت بخش، از بین گوشهام به آسمان میره، کس دیگه ای هم باید دور این میز باشه، برکت ِگرده ی نان - لگن ِنور شده و بیات- شاید یه جور قربانی گیاهی محسوب میشه!
گهواره های کتابخانه های ناپاک و رو سپی خانه های مقدس، خاکستر بسته و خاموش و ساکن، سردن. شهرزاده ی قصه گو در میان دلالان گاف گوی اوراق پوسیده، سراغ از بازار وراقان وفا می گیره.
سرم رو که روی میز بگذارم خواب خواهم دید، خواب هزار دختر مودار که چنگ زنان، آواز می خونن، پریزاد یلدا بی اشاره و ذکری، برکت میده، سروها نه برای نزدیکی که از خاکساری سر خم می کنن و میوه میدن، کسی نعره میزنه «هذا من فضل ربی»، کس دیگه ای در دل میگه «نعیم»، موسیقی که تموم شد، شال و زوبین و کمان و کشکول بر بوسه ی خودشون جای دارن، یلدا زمزمه خواهد کرد: «تمومش کن»
نه شمشیر زنگ زده ی من برق سلاح آبدیه ی نگهبانان رو تاب میاره و نه مغز پوکم در ِدرست رو در آزمون هزارتوهای هر طرف حفره باز می کنه، کرکی هم نیست که با تمنای خیال من بلند بشه، شاید فصل آخر همچنان سفید بمونه، برای رویای بعدی، پس بیدار میشم.
سرم رو که بلند کنم، کنار دریاچه ی اشک نافش، جنیان به دیدن ماهی انتظار می کشن، فکر می کنم برای آخرین بار عاشقش شدم، میگم «به جای من هم باش» خواهد گفت «تو هم به جای من نباش» دهنش رو باز می کنه و من توش فرو می شم. خاکستر گهواره، تکانی می خوره.
ز جهان رمیدم، اما، نرهیدم آنقدرها
که هنوز همچو صبحم قفسی ست با رهایی
چه شگرف دلربایی چه قیامت آشنایی
نه ز ماست عالم تو نه تو از جهان مایی
در خمیازه ی خیره سرانه ی خاک خوردگی های خرفت وار خیال، شلنگ انداز و لا ابا لی، در زیر نقطه ی هو، از کرانه ی آغاز تا انجام جسم و جان جهان به یک بار گفتن یک ذکر یک هجایی، انگاری سالهاست دهانت نجنبیده، بسته و باز نشده.
در زمانی که دوبار تکرار می شود، جانهایی خوابالوده، هر ساعت یکبار این را یادآوری می کنند، تو تنها نیستی، خودَتی و خودَت، قربانی و قربان کننده ای، زنی و مردی، مرده ای و زنده ای، جوانی و پیری، زاییده و زاینده ای و هر بار جوانتر و پیرتر، سست تر و استوارتر، زنده تر و تباهتر بر میانه ی بینوای کلماتی دستمالی شده جولان می دهی.
«برای مرده ای که روی مرده ای نشسته باشد، فرقی نمی کند» ، کدامین روسپی پاکباز این شهر نطفه ی نحیف مرا حمل خواهد کرد، زاینده ای در کار نیست که به فکر قابل و آب و تنظیف باشی، گلهای نرگس دودزده ی شهر من، با کدامین بوسه بیدار می شوید که راز شکست پذیری موهای شمعون را برای تک تکتان بگویم؟ برای مرده ای که روی مرده ای نشسته، تخت فولاد باشد یا بهشت سلم، یا تپه ی ناپیدایی در دشت ماهی، با نقش روی این اعداد، هیچ شب هجرانی به پایان نمی آید.
با چرخش گردی خال «ب» خودت را بر آستان دروازه ای می بینی باز، به سقوط لامکانی «من عرفنی» پر می گشایی یا تشت های طلای طلب، خونگیر سرّ سر سیاوشان سرخ سینه ی سر تا سر تاریخ، با کیمیای کهن کاهنان مس ساز را می بینی یا جمع و هیچ، نه طلبی، نه وجَدی، چراکه طلب برای آنست که نیست و وجد برای آنست که گم شده، اولا و آخرا، حیُ و حیُ!
به هیات حُرای همهمه ی هزار هَزار حاضر بود! و سکوتش نه طنین تار و طبلک تنیده به شهد آز و فریبندگی بود، نه شکافنده ی شلوغ و پر طمطراق وسوسه های روشن کننده ی تاریکی و تباهی ، که وجودش همه سکوت بود و سکوت سرآغاز جهان است! و پس ٍ سکوت، سفر صفر اول بود، پیش از آنکه باشد. دانستن یا ندانستن، گشتن یا نگشتن، تابی در میانه ی سردی و گرمی، به لطافت هوهوی شباویزان شاهد بر هر شراره ی خنک نوک انگشتم و در میانه ی کشفی دیگر، با چشمانی گشوده به بخار نرم نشسته بر شیشه اتاقم نگاه می کنم، زمان ایستاده و در تفسیر تردید تار و تنیده به وسواس زیر موهای سرم، تلنگری به شماطه ساکتش می زند، بگذار شکسته شوی از شکست هر روزه ات، این را گفت. بگذار پیروز باشی، حتی اگر هیچ غباری تاب لغزیدنت را نداشت! این را دیگری گفت. دیو انتظار می کشید و انتخاب بس دشوار بود، زمزمه به همهمه، همهمه به های و هوی و بخار ٍ آلوده به گرمی نفس های ساکن تبدیل می شد، سومی در کار بود، نه از آنکه سوم باشد، که جمع اول و ثانی بود، پس زمزمه ای کرد، الست بربکم؟ مشتی نمک، پیاله ای آب، انتظاری در مامن اعداد، شاید بر ناچیزیم چیزی کاسته شود!
روز لنگ، آرام و ترشیده به کناری می خزه، سایه ها کش میان و رونق شب با خش و خش زنده و پر لبخندش نغمه ای رو شروع می کنه، ایده ها رونق می گیرن و موها بلندتر به نظر میان، قدها کشیده میشن و لک و پیس دنیا به خواب میره، ساعت صفر مرد بودن بی شاخص ماهتابی و نشانه ای برای سنجیدن به گردش می افته، «هر هفت قدم که دور شدی زنگی بزن برای آنچه که به آن نزدیک می شوی»
از هشیواری به هش یاری جستن، شاید با زنگ، شاید با رنگ شفاف کاسه ای سنگی، شاید در تلاش تردیدهای رویاگون تکرار مقطعات و هجاهای فاضلانه، «هر هفت قدم که دور شدی، مرا به نامم بنام»
شاید، بیلی لازم باشد، رنگ عقیق معشوق هزارساله ی رندان، با اناری که در این یلدا، بکر از عشق، سبز در خزان خزان صورت و حجب، لطیف، از ذکر هر دندانه ی نشانه های بی شمار و شماره، به رقصی وسوسه ات می کند، مرکب می شود، خالص.
انتخابی از سر آسودگی یا وسوسه ای از سترگی رویاهایم، بازو در بازو خواهد شکفت این وسوسه ی آرام بی قراریهای پر تعدید.
سایه ها چرخیدن، به جای اول رسیدن و بارها دوباره چرخیدن، و من روسپی هرجای خوابیده، از حوصله ی آیین دشوار مشاطه، بیرون شدم. با صله ای چند که هیچ کاسبی رغبتی به دخل کردنش نداشت و خلعتی که تنها یاوه جماعت سعی کنندگان عصر بر دیدنش قدرت دارند و حیرتی گران، آشفته و در خود پیچیده، حتی جرات نیم نگاهی به نقش از یاد برده ی همیشه به خاطر مانده ی معشوق رو ندارم، از این رو که خالی از او هر بارقه ای از وجودم به تر ترین هیزم ها، آنچنان شعله ای میاندازه، که نه من می مانم و نه نقش می ماند و نه یاد، حال اگر اندکی از برق صورت معشوق رو به لحظه ای بر آینه ی خش گرفته ی بی رونق عنکبوت بسته ی خودم نگه دارم، من و نقش و یاد که هیچ، او هم نمی ماند!
و عجب داستانیست، در گنج گوهرهای گران، به گردش کاسه ی دریوزه ی خویش، خوش بودن و قمار بر سر مجاز کردن و در ضعف قابل به شطح رسیدن و بر افتخار اقیانوس شطح، باروی منم، این منم، استوار کردن و از هر اشک بی گوهران عابر پیشه، گوهر سرخ انارینی به رشکی ستردن!
و بس عجیب تر، از یاوه ی هر پله ی عدم، به سرخی شکفتن و دوباره غنچه بودن، همچون رستنگاه مهر، بر نقشی هزار هزارساله روز را از شب، با نگذشتن صدای عسس، خط زدن. و باز نغنودن و بر روزن آرامش، هزار سوال بی منت نداشتن و گر نگرفتن و تر نبودن و بی غبار به دنبال اعتباری، سر از سر بازگو کردن!
و شاید بر رونق کند هزار ساله، دشنام دادن، بر ستر هزار لایه ی گوهر زیبایی های معشوق دلنگیز، به نازکدلی، ناز کردن و از غیرت به خواب خاک غلتیدن و باز از بی اعتباری و بی نقشی آهی به عصیان گفتن و از عیب پوشی وی و قوت قابل به سکون سکوت فریاد طلبیدن! و هذا سر عظیم...
بیایید ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد
به آه های دخترک کبریت فروش
و به آخرین تصویری که در آخرین هرم حرای کبریتش دید:
پاهای باز حنا ، دختری در مزرعه
در حالی که بنر به داخلش فرو می رفت و با سرعت بیرون می آمد.
در و دیوار همه آذینی نو بسته است. نوعروسی در تلنگر خنک باران پاییزی پا به سفره ی بخت خواهد گشود. کاسه لیسان و دریوزگان و درویشان دروغین را کسی خبرنکرده است.
آینه ، سرمه دان نقره و فیروزه ی کاسه ی انار ، عقیق شراب را رشک می ورزند! عروس پنج روزه ی یلدا ، پاهایش را بر رشک عقیق شراب عریان می کند.
سوارانی از دور با دود و هیمه و گرما پدیدار می شوند. رخسار هریکیشان بلور سرخ زغال شکفته است بر هیزم تر روزگار.
پهلوانی مهر بر لب ، کمر در کار بسته ، پشت بشکسته ، به پایکوبی نعره ای را زمزمه می کند. هزار پرنده ی شب رو ، زیر و بم ، صدایش را آوازی می کنند.
مقام یلدا در چرخش انار کاسه ی فیروزه ، با کاسه ی حق ، شکوهی می کند ، بی شِکوه.
نو عروس می چرخد ، پهلوان می چرخد ، سواران می چرخند ، آینه می چرخد ، انار می چرخد و تنبور می نوازد!
شیر امل بند گسستن گرفت ، خسرو شیرین بهلستن گرفت!
جیش نگارین به ندای سمن ، وصله و پینه به گسستن گرفت!
«راسو»
نه ترنمی نه وجدی ، نه تپيدنی نه جوشی
به خم سپهر تا کی می نارسيده باشی!
رسیدن از پس رسیدن ، جوشیدن از پس رسیدن و تپیدن در جوشش نارس رسیدن! و وجد در وجود تپنده ی جوشیده ی ترنم نازکای خنک زاویه!
رسیدن و دوباره رسیدن از رستش بی پایان فضل فصل ناپذیر فصول دمادم غرقه به غرور ، خالی از غیر ، پر ، چونان رستنگاه مُُهر مهر!
به برق آب چشم آینه گون آیینه رویان نازک نظر ، در ژرفای ژاژخوایی به خاک عذر غلتیدن ، و دوباره رسیدن در ترنم وجدآسای پر تپش و جوش ، از نفس نفس نگارین ، سنگری را بر سنگری سست استوار کردن و در انبساط هجمه ی حجم حجیم کفرآلوده ی ایمان رهیدن و از در و دیوار و اقتدار ، معذور گذشتن!
در سایه سار ناز و نعم شلخات -به امن- خفتن!
سير در سيری صورت های سياه و دمادم غرقه به اندک نفسی غوص کردن و از احتباب مهجور و بی گناه نگاه واره های لرزان متزلزلان به عمق حمق و تاريکی رفتن! رفتن و بازآمدن ، مستهلک به مضحکه ی درويشان ياوه پوش قدم گذاردن و هر دم مستهلک و مفلوک از کوتاهی کدورت کدر کارداران دروازه ی شهر لبخند به جان دميدن. ريختن از برای پر شدن و مکيدن از برای خالی شدن ، در آينه گونِ لحظه های بخار نديده ی ترک به هر جای خورده ی تخدير.
رسيدن به ملکه ی مُلک های مستغرق از غرور هرز رفته و نااميد زمانی که ديگر در پای خدايان قربانی نمی شود و بر خون خشکيده ی زمان پيشين از لابه لای خش و خش خشکيده اش معنيی ای استفهام کردن و از استفهام به يقين و ترديد و امن ، کلاه کشيدن.
آرميدن از پس رسيدن و سير کردن ، در برهوتِ زمهرير ياوه ياوه گندابِ لاشه های باکره ی شهر.
کلمات بی نوا ، غرقه اشک و خیس مرارت از جلوی دست و پام فرار می کنند! و بسیاری چیزها نهان می شوند. همه ی دلدادگی ها و سرگشتگی ها و لمس شدن ها و لمس نشدن ها ، همه ی صبر کردن ها و به انتظار نشستن ها همه ی به وجود اومدن ها و همه ی از بین رفتن ها و زوال پیدا کردن ها و دوباره به شکلی نو به دنیا آمدن ها ، همه ی ریختن ها و در جایی دوباره پرشدن ها.
پیرزن با مشقت عجیبی پاش رو بلند می کنه و روی پله بعدی می گذاره و این کار رو ادامه می ده شاید نیم ساعت طول کشید تا از روی پل عابر رد شد. هر روز این کار رو می کنه از پله ی اول تا آخر. و یه چیزی یه چیز غریبی با غین او رو به بالا بردن پاش تشویق می کنه. بارها ازش عکس گرفتم ولی جرات نکردم به کسی نشونشون بدم. فک کنم اون تنها کسیه که نمی تونم بهش تجاوز کنم.
من دارم خودم رو برای یک سفر آماده می کنم.
در مقعد دنيا ، به دست و پای مرده ، سست و لَخت ، از دم آويخته ، تاب می خورم. دمم ، تنها ريسمان باقی مانده ایست که مرا در برزخ زندگانی نگه داشته است. لذت رنج آوريست تحمل اين روزهای باقی مانده ، دست و پای زدن در برهوت بی ظرافت و خشک و ستيغ و دست نايافتنی آدم های اطراف.
دشواری دردآور شنفتن واژه های آوارگونِ آوارگان زنجير به پای تاريخ. در اين آخرين تصويری که می بينم در اين آخرين حبابی که نوک آلتم را به آن می مالم.
آخرين سنگ شکسته ی سنگر آخر ، به آرامی و بی هيچ وسواسی ، تسليم را پذيرا گشته است؛ بنديان به گورها پناه برده اند و مستان در سياه چالهای شهر به زير تازيانه ی گزمکان جان می دهند.
واژگونه ، تاب می خورم و تمام اين تصويرها چون عطر عفن زده ی فاحشگانی که با خنده های ريز از کنارم عبور می کنند به کاسه ی چشمانم فرو می رود. نور پنهان می شود ، خانه هاتان را برای تاريکی جاروب کنيد!
تلاش بی هده ايه نوشتن در اينجا وقتی که آسمان باردار ، سروصدای سختی رو داره آغاز می کنه ، نوشتن از بی هوده ترين بی هوده ها؛ در کشاکش بی انتهای وسوسه های آميخته با جنون ، سرم به آرومی می گرده و می چرخه ، صداها و تصويرها توش هم می خورن ، گاهی به تصويرهايی فکر می کنم که با دماغم ديدم يا به مزه هايی که با انگشتام چشيدم. گرچه اين يه هذيان عوام پسندانس بيشتر؛ همه چيز از بزرگترين ها تا کوچکترين ، به سرعت دارن می جنبن ، چيزی ازشون ريخته می شه و به وجود چيز ديگری ، چيزی اضافه می شه؛ اين وسط چيزی هدر نمی ره ، هدر رفتن هم مساوی اضافه شدن چيز هدر رفته ای به چيزيه که در هنگام هدر رفتن زير اون چيز ديگه بوده. بوی مشکوکی مياد ، صداهای عجيبی به چشم می خورن و من از خودم حالم بد می شه ، به دريوزگی افتادم و مهمل می بافم و دوباره باز می کنم و دوباره از اول می بافم؛ در هر بار بافتن و هر بار شکافتن و دوباره بافتن و دوباره شکافتن ، چيزی عوض می شه ، چيزی بافته می شه که نه شبيه اون چيز قبليه و نه به اون چيزی که بعدش بافته می شه شباهتی خواهد داشت؛ ايده ای بود که گذشت و رفت مث ميليون ها اسپرم بی گناهی که هر روز تلف می شن ، بی که گناهی انجام داده باشن يا حتی به اين فکر کرده باشن؛ صدای قدم هايی که روی پله راه می رن رو داخل دماغم می کنم ، هيکل متوسط يک موجود مذکر زانوی پای راستش رو خم کرد و پای چپش رو روی پله ی پايينی گذاشت ، دوباره اين کار رو کرد ، دوباره و دوباره و دوباره ، انقدر که به اون جايی رسيد که انقدر پايين بود که می شه تصور کرد ، پس از اين پايين بودن احساس تعادل کرد ، و با آرامش پای راستش رو خم کرد و پای چپش رو جلو برد و قدم بعدی و قدم بعدي؛ دنيای عجيبيه ، پر از لرزش ، پر از گيجی و درک نشدگی و ترديد ، من تقريبا در ميانه ی جايی که هيچ جايی نيست درست وسط وسط وسطش در حالی که زانوی پای چپم کمی خمه ايستادم ، دکترها برای اين وضعيت جوابهای درست از پيش آماده شده ی زيادی دارن ، مرده شورها از اونها هم واردترن ، وقتی که با بی حوصلگی و کمی تاسف می شورنم راجع به نظرات دکترها حتما بحث خواهند کرد ، شايد هم فقط بگن چه مشتری مودبيه؛ همهمه ای از دور ديده می شه ، هر کسی از جايی مياد هر کسی نظری می ده ، کسی چای می خوره ، کسی سوره انعام ختم می کنه؛ خيلی مسخرس ، اين در طول روز و وقتی که هوا روشنه بی هوده نوشتن رو می گم! شب همه چيز عوض شده ، همه ی موجودات پر سروصدای پر از ادعا و منيت به خواب رفتن ، هيچ کس بيدار نيست مگر اينکه به دنبال چيزی بگرده ، دنبال جوابی و به ندرت سوالی؛ در فرصت کوتاه شب روی يه زانوی خم شده ايستادن به اميد اينکه شايد تاريکی شب - چون مسلما خيلی روشن تر از جاييه که الان ايستادی - باعث بشه که بتونی وجبی جلوتر رو لمس کنی يا گوش بدی تا بفهمی که پات رو بايد بالا بذاری يا پايين کار سختيه ولی بعد از مدتی بهش عادت می کنی؛ وقتی روز می شه ديگه فرصتت رو از دست دادی ، نوبت بقيه ست که بازی کنن ، توی اين فرصت به کارات می رسی ، تهت رو می خوارونی ، عشق ورزی می کنی و مرغ سوخاری می خوری ، چندتا طراحی خوب می کنی و پولهات رو می شمری و توی روياهات خودت رو می بينی که انقدر وضعت خوب شده که توی بهشت زهرا توی يه قطعه قديمی زير درختای کاجی که بوی پيرزنهای مهربون رو می دن يه قبر آبرومندانه برای خودت خريدی ، يه دفه همه ی روياهات به هم می ريزه ، به خودت ميای ، اگه اونجا هم خوابم نبره چه کار کنم...
